مهر ۰۷، ۱۳۸۸

ترانه

زیر بارانamirvz

با صدای علیرضا عصار

شعر از زنده یاد سهراب سپهری

من به آغاز زمین نزدیکم.
نبض گل‌ها را می‌گیرم.
آشنا هستم با، سرنوشت تر آب ، عادت سبز درخت.
روح من در جهت تازه اشیا جاری است.
روح من کم سال است.
روح من گاهی از شوق، سرفه‌اش می‌گیرد.
روح من بیکار است:
قطره‌های باران را، درز آجرها را، می‌شمارد.
روح من گاهی، مثل یک سنگ سر راه حقیقت دارد.
من ندیدم دو صنوبر را با هم دشمن.
من ندیدم بیدی، سایه‌اش را بفروشد به زمین.
رایگان می‌بخشد، نارون شاخه خود را به کلاغ.
هر کجا برگی هست، شور من می‌شکفد.
بوته خشخاشی، شست و شو داده مرا در سَیَلان بودن.
مثل بال حشره وزن سحر را می‌دانم.
مثل یک گلدان می‌دهم گوش به موسیقی روییدن.
مثل زنبیل پر از میوه تب تند رسیدن دارم.
مثل یک میکده در مرز کسالت هستم.
مثل یک ساختمان لب دریا نگرانم به کشش‌های بلند ابدی.
تا بخواهی خورشید، تا بخواهی پیوند، تا بخواهی تکثیر.
من به سیبی خشنودم
و به بوییدن یک بوته بابونه.
من به یک آینه، یک بستگی پاک قناعت دارم.
من نمی‌خندم اگر بادکنک می‌ترکد.
و نمی‌خندم اگر فلسفه‌ای ، ماه را نصف کند.
من صدای پر بلدرچین را می‌شناسم،
رنگ‌های شکم هوبره را، اثر پای بزکوهی را.
خوب می‌دانم ریواس کجا می‌روید،
سار کی می‌آید، کبک کی می‌خواند، باز کی می‌میرد،
زندگی رسم خوشایندی است.
زندگی بال و پری دارد با وسعت مرگ،
پرشی دارد اندازه عشق.
زندگی چیزی نیست، که لب طاقچه عادت از یاد من و تو برود.
زندگی‌ جذبه دستی است که می‌چیند.
زندگی نوبر انجیر سیاه، در دهان گس تابستان است.
زندگی بعد درخت است به چشم حشره.
زندگی تجربه شب پره در تاریکی است.
زندگی حس غریبی است که یک مرغ مهاجر دارد.
زندگی سوت قطاری است که در خواب پلی می‌پیچد.
زندگی دیدن یک باغچه از شیشه مسدود هواپیماست.
خبر رفتن موشک به فضا،
لمس تنهایی «ماه»،
فکر بوییدن گل در کره‌ای دیگر.
زندگی شستن یک بشقاب است.
زندگی یافتن سکه دهشاهی در جوی خیابان است.
زندگی «مجذور» آینه است
زندگی گل به «توان» ابدیت،
زندگی «ضرب» زمین در ضربان دل ما،
زندگی «هندسه» ساده و یکسان نفسهاست.
هر کجا هستم، باشم،
آسمان مال من است.
پنجره، فکر، هوا، عشق، زمین مال من است.

چه اهمیت دارد
گاه اگر می‌رویند
قارچ‌های غربت؟
من نمی‌دانم
که چرا می‌گویند: اسب حیوان نجیبی است، کبوتر زیباست.
و چرا در قفس هیچ کسی کرکس نیست.
گل شبدر چه کم از لاله قرمز دارد.
چشم‌ها را باید شست ، جور دیگر باید دید.
واژه‌ها را باید شست.
واژه باید خود باد، واژه باید خود باران باشد.
چترها را باید بست.
زیر باران باید رفت.
فکر را، خاطره را، زیر باران باید برد.
با همه مردم شهر، زیر باران باید رفت.
دوست را زیر باران باید دید.
عشق را، زیر باران باید جست.

زیر باران باید بازی کرد.
زیر باران باید چیز نوشت، حرف زد، نیلوفر کاشت
زندگی تر شدن پی در پی،
زندگی آب تنی کردن در حوضچه «اکنون» است.
رخت‌ها را بکنیم:
آب در یک قدمی است.
روشنی را بچشیم.
شب یک دهکده را وزن کنیم، خواب یک آهو را.
گرمی لانه ی لک لک را ادراک کنیم.
روی قانون چمن پا نگذاریم.
در موستان گره ذائقه را باز کنیم.
و دهان را بگشاییم اگر ماه در آمد.
و نگوییم که شب چیز بدی است.
و نگوییم که شب تاب ندارد خبر از بینش باغ.
و بیاریم سبد
ببریم این همه سرخ، این همه سبز.
صبح‌ها نان و پنیرک بخوریم.
و بکاریم نهالی سر هر پیچ کلام.
و بپاشیم میان دو هجا تخم سکوت.
و نخوانیم کتابی که در آن باد نمی‌آید
و کتابی که در آن پوست شبنم تر نیست.
و کتابی که در آن یاخته‌ها بی بعدند.
و نخواهیم مگس از سر انگشت طبیعت بپرد.
و نخواهیم پلنگ از در خلقت برود بیرون.
و بدانیم اگر کرم نبود، زندگی چیزی کم داشت.
و اگر خنج نبود، لطمه می‌خورد به قانون درخت
و اگر مرگ نبود، دست ما در پی چیزی می‌گشت.
و بدانیم اگر نور نبود، منطق زنده پرواز دگرگون می شد.
و بدانیم که پیش از مرجان، خلائی بود در اندیشه دریاها.
و نپرسیم کجائیم،
بو کنیم اطلسی تازه بیمارستان را.
و نپرسیم که فواره اقبال کجاست؟
و نپرسیم چرا قلب حقیقت آبی است.
و نپرسیم پدرهای پدرها چه نسیمی ، چه شبی داشته‌اند.
پشت سر نیست فضایی زنده،
پشت سر مرغ نمی‌خواند.
پشت سر باد نمی‌آید.
پشت سر پنجره سبز صنوبر بسته است.
پشت سر روی همه فرفره‌ها خاک نشسته است.
پشت سر خستگی تاریخ است.
پشت سر خاطره موج به ساحل صدف سرد سکون می‌ریزد.

چهره ی ماندگار

2m2f95h

استاد محمود فرشچیان

فرشچیان متولد ۱۳۰۸ هجری در اصفهان است. پدر فرشچیان که نماینده فرش اصفهان بود با دیدن استعداد فرزندش، وی را به کارگاه نقاشی استاد حاج میرزا آقا امامی برد. فرشچیان پس از آموزش نزد استاد امامی و بهادری و دانش‌آموختگی از مدرسه هنرهای زیبای اصفهان، برای گذراندن دوره هنرستان هنرهای زیبا به اروپا سفر کرد و چندین سال به مطالعهٔ آثار هنرمندان غربی در موزهها پرداخت. بنا بر گفته وی در موزه‌های اروپا، اول کسی بود که وارد موزه می‌شد با بسته‌ای از کتاب و قلم، و در نهایت آخر از همه، خود او بود که از موزه خارج می‌شد.

پس از بازگشت به ایران، فرشچیان کار خود را در اداره کل هنرهای زیبای تهران آغاز کرد و به مدیریت اداره ملی و استادی دانشکده هنرهای زیبای دانشگاه تهران برگزیده شد.

محمود فرشچیان، هم اکنون در نیوجرسی آمریکا ساکن است و سفرهای دوره‌ای و فصلی به ایران دارد.

فیلم مستندی نیز با عنوان عشق پرداز به کارگردانی محمد هادی کاویانی با حضور پرویز پور حسینی و استاد عزت الله انتظامی و با صدای زيبا بروفه در نکوداشت او ساخته شده‌است که در آیین رونمایی کتاب پنجم استاد به نمایش در آمد.

منتخبی از جوایز

  • ۱۳۷۹: انضمام نام هنرمند در فهرست روشنفکران قرن بیست و یکم
  • ۱۳۷۲: نشان درجه یک هنر
  • ۱۳۶۴: تندیس طلایی اسکار ایتالیا
  • ۱۳۶۳: نشان هنر نخل طلایی ایتالیا
  • ۱۳۶۳: تندیس طلایی اروپایی هنر، ایتالیا
  • ۱۳۶۲: دیپلم آکادمیک اروپا، آکادمی اروپا، ایتالیا
  • ۱۳۶۱: دیپلم لیاقت دانشگاه هنر، ایتالیا
  • ۱۳۶۰: مدال طلای آکادمی هنر و کار، ایتالیا
  • ۱۳۵۲: جایزهٔ اول وزارت فرهنگ و هنر، ایران
  • ۱۳۳۷: مدال طلای جشنوارهٔ بین‌المللی هنر، بلژیک
  • ۱۳۳۱: مدال طلای هنر نظامی، ایران

وقت مطالعه(خرمگس)

f60ac83570a939730349b86dc61d9a2123183cf2

اتل لیلیان وینیچ (Ethel Lillian Voynich) در 11 مه سال 1864 در یک خانواده معروف انگلیسی دیده به جهان گشود.

اتل وینیچ هنگامی که به هجده سالگی قدم گذاشت از ارثیه‌ای که از پدر به او رسیده بود استفاده کرد و برای کسب معلومات در سال 1882 عازم برلین گردید. در سال 1887 به روسیه مسافرت کرد و در رشته ادبیات روسی، مطالعات وسیعی به عمل آورد و ارمغان این سفر و این مطالعات، ترجمه چندین اثر از نویسندگان معروف روسیه مانند گوگول و داستایفسکی به زبان انگلیسی بود و این اولین کار مطبوعاتی او محسوب می‌شد. در همین زمان در انگلستان با جوانی به نام «میخائیل» که اهل لهستان و یکی از انقلابیون آن کشور بود آشنا شد.

آن‌ها خیلی زود به عقاید و نظریات یکدیگر پی بردند و با یکدیگر ازدواج کردند. همسرش مشوق او در کارهای هنری بود. اتل در سال 1897 اولین کتاب خود را به نام "خرمگس" نوشت و منتشر کرد. در اندک زمانی این کتاب به فروش رفت و مجدداً چاپ شد. اتل با نوشتن این اثر انسانی قدم به دنیای نویسندگان گذاشت و کتاب خرمگس یک کتاب کم‌نظیر در مطبوعات تلقی گردید.

کتاب‌های دیگر این نویسنده عبارتند از:

"جک دایموند"، "الیویا لتام" و "کفشت را بکن". اتل لیلیان وینیچ 96 سال عمر کرد. او یکی از اعضای مؤثر و فعال جامعه بانوان انگلیس بود و مقالاتی که او درباره حقوق اجتماعی و دفاع از مقام زن در مطبوعات نوشته بسیار مشهور است.

خرمگس

در بخش اول با شخصيت جوانی پاك،ايده آليست و حساس به نام آرتور برای اولين بار در سيمنار علوم الهی روبرو می شويم در حالی كه با كشيش مهربان و دلسوزی به نام مونتانلی صحبت می كنند.

آرتور كه به تازگی مادر خود را از دست داده (و از طرف خانواده اش نيز هيچ محبتی نمی بيند)، بی نهايت به مونتانلی علاقه مند است.

اما نكته ی مورد توجه اين است كه با وجود اين علاقه،او به جمعيت ايتاليای جوان(جمعيتی كه برای رهايی ايتاليا از سلطه ی اتريش تلاش می كند) پیوسته است.و در توجيه اين كار خود به پدر می گويد كه خداوند اين مسئوليت را بر دوش او گذاشته است.آرتور جوان بی نهايت مذهبی است و سعی دارد آرمانش را مذهبی كند و در عين حال مذهبش را به رنگ آرمانش دربياورد.

در همين روزها سمت اسقفی به پدر پيشنهاد می شود و او به رم می رود،گرچه قبل از رفتنش به آرتور می گويد كه اگر او بخواهد اين كار را نخواهد پذيرفت.كشيشی كه جای او را گرفته به اعترافات آرتور درباره ی حسادتی كه به همرزمش بولا به خاطر علاقه ای كه به دوست دوران كودكی اش جما دارد،گوش می دهد،اما برخلاف قوانين كاتوليك ها تمام اين اطلاعات را در اختيار پليس قرار می دهد و باعث دستگيری آرتور و عده ی زيادی از اعضای ايتاليای جوان می شود.

سرانجام آرتور از زندان آزاد می شود و در حالی كه عذاب وجدان رهايش نمی كند در بيرون زندان با جما روبرو می شود و جما بدون اينكه منظور آرتور را از مقصر بودنش بفهمد او را متهم كرده و با زدن سيلی بر صورتش او را در خيابان رها می كند.

آرتور دل شكسته به خانه می رود و سعی می كند قبل از آمدن برادر و زن برادر منفورش خودكشی كند ولی موفق نمی شود و دومين ضربه را می خورد،او می فهمد كه حاصل رابطه ی غيرقانونی مونتانلی و مادرش بوده است.

تصميمش را می گيرد،صليب بر ديوار را می شكند،و با نوشتن نامه ای برای پدر در حالی كه وانمود می كند خود را در دريا غرق كرده است سوار بر كشتی در حالی كه هيچ چيزی به جز قلبی شكسته و ايمانی از دست رفته به همراه ندارد كشور را ترك می كند…..

مهر ۰۵، ۱۳۸۸

وقت مطالعه( انسان در جستجوی معنی)

انسان در جستجوی معنیensan-dar-jostojoi-mana

ویکتور فرانکل در سال 1905 در وین متولد شد . وی در سال 1942 درجه PHD خود را از دانشگاه وین کسب کرد و در همان سال در 37 سالگی ، سوار قطاری شد که آن را به سمت شمال شرق می برد : آشوویتس ! اردوگاه مرگی که ابزار نابودی 6 میلیون یهودی از جمله خانواده فرانکل را تهیه دیده بود . آشوویتس و داخاوا ، بوته آزمایش و محل تجربیات ارزنده ، ولی به شدت دردناک روانپزشکی بود که حرفه خودش را با گرایش روانکاوی آغاز کرد ولی از هستی گرایی جدا نبوده است . او کار روانپزشکی خود را تحت تاثیر فروید آغاز کرد. اما آنچه ذهن او را بارورتر کرد ، عبور از گذرگاه مرگ بود که خیلی ها در نیمه راهش جان باختند، قبل از کسب تجربه تلخ اردوگاه اجباری نازی ها ،فرانکل از لوگوتراپی (معنا درمانی ) استفاده کرده بود . بعد ها آن میدان تجربی ، به مفاهیم لوگوتراپی (معنا درمانی ) معنای بیشتری داد . به نظر فرانکل ، زندانبان ها و مسئولین مخوف اردوگاههای کار اجباری ، در خلال رفتار وحشیانه و خشونت بار خود ، با پرداخت بهایی سنگین این حقیقت ارزنده را به ثبت رساندند :
"که انسان موجودی آزاد است که همیشه حق انتخاب دارد. انسان واکنش خود در برابر رنج ها و سختی های ناخواسته ولی پیش آمده و شرایط محیطی خود ، انتخاب می کند و هیچ کس جز خودش این قدرت را ندارد که این حق را از او بگیرد. "به نظر فرانکل آنچه انسان ها را از پا در می آورد ، رنج و مشکلات نامطلوب نیست ! بلکه بی معنا شدن زندگی است که مصیبت بار است. او معتقد است که فقط در شادی و لذت نمی توان معنایی یافت . بلکه در رنج و مرگ هم می شد این معنا را یافت .

به نظر فرانکل این مساله را نیز باید کاملاً روشن کرد که چیزی در انسان به عنوان سائق اخلاقی یا حتی سائق مذهبی وجود ندارد. انسان به سوی رفتار اخلاقی سوق داده نمی شود بلکه تصمیم می گیرد که اخلاقی رفتار کند او اینکار را برای ارضای سائق اخلاقی و یا آسودگی وجدان انجام نمی دهد ، بلکه بخاطر دلیل و علتی که به آن پای بند و معتقد است ، انجام می دهد.
خلاء وجودی ؛ معنا خواهی انسان ممکن است با ناکامی مواجه گردد که لوگوتراپی (معنا درمانی ) آن را ناکامی وجود می نامد. واژه وجود به سه صورت بکار برده می شود که عبارتند از :
1- خود وجود 2- معنای وجود 3- کوشش برای یافتن معنای واقعی در زندگی شخصی ، که همان معنا خواهی است . ناکامی وجودی می تواند سبب ظهور بیماری روانی (روانزاد) شود .
علت ایجاد و ظهور بیماریهای عصبی روانزاد ، تعارض و کشمکش بین سائق ها وغرایز نیست ، بلکه حاصل برخورد ارزشهاست . تعارضات و تنش در حد متعادل ، عادی و نشانه سلامت است . همچنین درد و رنج ، هرگز نباید تصور کرد که هر درد و رنجی منشا بیماریهای عصبی است . نگرانی انسان درباره ارزش زندگی و ارجی که به این مساله می نهد و حتی یاس و ناامیدی که از این راه عاید او می شود یک پریشانی روانی می تواند باشد ولی به هیچ عنوان یک بیماری روانی نیست ! لوگوتراپی در حد یک روش تحلیلی است و از این رو همانند روانکاوی عمل می کند . اگر چه لوگوتراپی در تلاش برای آشکار ساختن محتوای ناخودآگاه ، تلاش خود را به حقایق غریزی محدود نمی کند ، بلکه به جنبه روانی از جمله معنی بالقوه وجودی انسان که می بایست تحقق پذیرد ، توجه دارد. او حرف نیچه را عنوان می کند که "کسی چرایی زندگی را یافته با هر چگونگی او خواهد ساخت ."

خلاء وجودی : یک پدیده بسیار گسترده است که حاصل دو عاملی که انسان در گذرگاه تاریخی خود برای رسیدن به مقام انسانیت از آن چشم پوشیده است :
1- بشر پس از تکامل وجدایی از حیوانات پست تر ، غرایز و سائق ها را که رفتار حیوانی او را جهت می بخشید و هدایت می کرد و ضمناً حافظ او نیز بود را از دست داد، انسان مجبور شد که فعادلانه به انتخاب آنچه انجام می دهد بپردازد. 2- آداب و سنن و ارزش های قالبی رفتار او را هدایت نمی کند . هر چه تاثیر دین و یا قراردادهای اجتماعی کاهش یابد ، انسان مسئول تر و تنهاتر می شود حالا دیگر غریزه ای به او نمی گوید که چه باید بکند و سنتی نمی گوید که چگونه باید رفتار کند و گاه حتی نمی داند که در آرزوی انجام چه کاری است . در عوض او یا در آرزوی انجام کاری است که دیگران می کنند که موجب همرنگی با جماعت است ، یا کاری را که دیگران از او می خواهند مطالبه می کند که این خود تن سپردن به دیکتاتوری و تبعیت مطلق است.

قوانین در معنا درمانی

ویکتور فرانکل سه قانون بنیادی را در معنا درمانی مطرح می کند:

1- معنا در زندگی وجود دارد و آن را می توان جستجو وکشف کرد؛اما انسان نمی تواند معنا را به دلخواه بوجود آورد و آن را در افکارش بسازد.انسان جستجو کننده معنا ست و نه بوجود آورنده آن.

2- معنا وسیله ای برای کامروایی انگیزه ها و یا دستاویزی برای رسیدن به هدف نیست.تحقق معنا خود هدف است.

3- علت بیماری ها و اختلالات روانی بی معنایی زندگی است.کار وفعالیت زیاد باعث بیماری روانی نمی شود،بلکه علت بیماری بی معنا بودن زندگی است.

پیشنهاد هایی برای جستجوی معنا

چگونه انسان می تواند معنای زندگی را پیدا کند؟ ویکتور فرانکل معتقد است که انسان سالم وبالغ انسان از خود فرا رونده است.انسان کامل بودن یعنی به چیزی فراسوی خود پیوستن.انسان در نهایت زمانی می تواند خود را متحول کند که یک معنا را درزندگی خود تحقق بخشد.فرانکل برای معنا بخشیدن به زندگی سه را پیشنهاد می کند:

  • 1- اگر انسان چیزی خلق کند،زندگی اش می تواند با معنا باشد، در اینجا انسان از خود سئوال می کند : من برای چه زنده هستم؟
  • 2- انسان معنا را در شیوه تجربه کردن زندگی ، یا کسی را دوست داشتن،می بیند.در اینجا انسان از خود می پرسد:من برای چه کسی زنده هستم؟
  • 3- انسان معنا را در هنگامه ی غوطه وری در مشکلات سنگین در می یابد.طرز برخوردی که ما نسبت به رنج برمی گزینیم.در جایی که ما با یک سرنوشت غیر قابل تغییر روبرومی شویم.(یک بیماری غیر قابل علاج،مرگ یک عزیز، یک موقعیت ناامید کننده،...)در این جاست که زندگی می تواند معنا شود.در اینجا انسان از خود می پرسد: چرا نگرش مثبت در برابرسرنوشت غیر قابل تغییر و اجتناب ناپذیر نداشته باشم؟

ویکتور فرانکل معتقد است که درست در جایی که ما با یک موقعیت روبه رومی شویم که به هیچ روی نمی توانیم آن را تغییر دهیم از ما انتظار می رود که خود را تغییر دهیم،رشد کنیم ،بالغ شویم واز خود فراتر رویم.فرانکل در آشویتس و در بند نازی ها با تمام وجود به این نتیجه رسیده بود که : رنج هر زمانی معنایی دارد،وقتی تو خودت آدم دیگری بشوی.زیر ضربه های چکش سرنوشت و آتش گداخته رنج، زندگی شکل می گیرد.در معنا درمانی صحبت از آزادی روح انسان می شود.انسان تحت نفوذ قوانین جبری قرار نگرفته است.انسان حق این انتخاب را دارد که در برابر موقعیتی که قرار می گیرد چه نگرشی برگزیند. تصمیم گیری به انسان واگذار شده است.هیچ عاملی این قدرت را ندارد که تعیین کند انسان در برابر سرنوشت غیر قابل تغییر،چگونه فکر کند و چگونه رفتار کند. انسان همیشه مسئول اعمال و گفتار خود خواهد بود.

مهر ۰۴، ۱۳۸۸

ترانه

تقدیم به تو که کوهی و به ابرای سیاهی و به بادای بدی می خندی …

بهار و زمین

خشایار اعتمادی

من بهارم تو زمین
من زمینم تو درخت
من درختم تو بهار
ناز انگشتای بارون تو، باغم می‌كنه
میون جنگلا طاقم می‌كنه
...
تو بزرگی مث شب،
اگه مهتاب باشه یا نه تو بزرگی مث شب.
خود مهتابی تو اصلآ، خود مهتابی تو
تازه، وقتی بره مهتابو هنوز
شب تنها باید راه دوری رو بره تا دم دروازه ی روز
مث شب گود و بزرگی، مث شب.
تازه روزم كه بیاد،
تو تمیزی مث شبنم مث صبح
...
تو مث مخمل ابری مث بوی علفی
مث اون ململ مه نازكی اون ململ مه
كه رو عطر علفا، مثل بلاتكلیفی
هاج و واج مونده مردد
میون موندن و رفتن میون مرگ و حیات
...
مث برفایی تو.
تازه آبم كه بشن برفا و عریون بشه كوه،
مث اون قلّه ی مغرور بلندی
كه به ابرای سیاهی و به بادای بدی می خندی
...
من باهارم تو زمین
من زمینم تو درخت
من درختم تو بهار
ناز انگشتای بارون تو، باغم می‌كنه
میون جنگلا طاقم می‌كنه.

احمد شاملو

وقت مطالعه( بلندیهای بادگیر)

بلندیهای بادگیر

[Wuthering Heights]. رمانی از امیلی برانته (برونته)(1) (1818-1848) بانوی نویسنده انگلیسی، که در 1847 با نام مستعار الیس بل منتشر شد. صفت «Whither» است که هم اسم است و هم فعل و ریشه‌ای اسکاتلندی دارد. این واژه‌ای است گویا، بیانگر توفانی که گرد خانه شخصیت اصلی داستان می‌چرخد و بدین ترتیب، فضای رمان را از نظر صدا، به شکلی نمادین تجسم می‌بخشد. داستان رمان برای مسافری تعریف شده است و او آن را به اول شخص روایت می‌کند. پدر و مادر هیثکلیف (2)، که کولی‌اند، او را رها کرده‌اند و آقای ارنشا (3) او را نزد خود در روستا پذیرفته است و همچون فرزندان خویش بزرگ می‌کند. پس از مرگ ارنشای پیر، پسرش هیندلی (4) که شخصیتی پست و بلهوس است، پسر جوان را، که همواره مورد تنفرش بوده است، رنج می‌دهد. در عوض، کاترین، دختر ارنشا با او تفاهم دارد و هثیکلیف با همه شخصیت پرشور و خشن خود عاشق او می‌شود. اما روزی می‌شنود که کاترین می‌گوید هرگز خود را تا آن حد پایین نخواهد آورد که با آن کولی ازدواج کند. هیثکلیف که غرور وحشی‌اش عمیقاً جریحه‌دار شده است، خانه را ترک می‌گوید و سه سال بعد، پس از اندوختن ثروت، بازمی‌گردد…

این رمان یکی از عجیب‌ترین و شورانگیزترین آثار ادبیات انگلیس است. امیلی برانته به همراه دو خواهرش، که آنها نیز نویسنده‌اند، در ناحیه‌ای غمزده و وحشی زیسته اند، زیرا مسئولیتهای کلیسایی پدر آنها را مجبور به اقامت در این ناحیه می‌کرد. یگانه برادرش به دوردست رفته و آنجا به یک زندگی بی‌هویت تن در داده بود. بنابراین، امیلی با زندگی آشنایی چندانی نداشت و تنها وجه دردآور و مصیبت‌بار آن را دریافت. حس عمیق پیوند با طبیعت، که در چشم او همان زمین بایر بود، به او اخلاقی قهرمانی آموخت و به وی امکان داد تا زندگی خود را بپذیرد و از آن لذت ببرد؛ بی‌آنکه شادیهای دیگری به جز آنچه از ذهن خویش بیرون می‌کشید او را دلگرم کند. پس، این رمان اثر زن جوانی است که صرفاً از وجود خویش الهام می‌گرفت. رمان بر زمینه‌ای شاعرانه استوار است که در آن ساده‌دلیها و درون‌بینی روان‌شناختی فوق‌العاده‌ای به توالی دیده می‌شود. به این دلیل، بجاست آن را بیشتر شعر بدانیم تا رمان. به طور مثال، در تحلیل روح هیثکلیف، که مردی است انعطاف‌ناپذیر و به حکم تقدیر بدیمن، و برخی از خصوصیاتش، تا حد تباهی، غلوآمیز می‌نماید، تا اندازه‌ای ساده‌دلی به کار رفته است. با این حال، این شخصیت دارای برجستگی پرقدرت و حقیقت شاعرانه است، زیرا نویسنده او را می‌شناسد و چنان صمیمانه با او زندگی می‌کند که تنها می‌توان با موجودات رؤیای خویش اینچنین بود. از این آمیزه ساده‌دلی و درون‌بینی نافذ، جنبه دوگانه داستان ناشی می‌شود که هم آفرینش مطلق خیال‌پردازی افسون‌کننده‌ای است و هم تصویر حقیقت تعجب‌آوری. قدرت و تازگی بلندیهای بادگیر سبب شد که بعداً این رمان سرمشق بعضی از کاملترین تجلٌیات رمان انگلیسی دوران پس از ملکه ویکتوریا قرار گیرد.

مهر ۰۲، ۱۳۸۸

ترانه

آهنگ امروز یکی از بهترین خاطرات دوران دبیرستان رو بیادم میاره …

توی بازار کویتیها با یکی از بهترین دوستای اون دوره داشتیم بوم ولوازم نقاشی رنگ روغن از گالری حافظ ( علی اقا) خرید میکریم که این مرد پر احساس و هنر دوست این آهنگو گذاشته بود خیلی قشنگ بود تازه آومده بود بازار . ما هم همینطور ایستاده بودیم گوش میدادیم علی آقا هم دید ما علاقه مندیم آهنگ رو از اول گذاشت .با صدای همیشه آرومش گفت :آهنگ تنها تر از بیابان کار جدیدیه از یه خواننده جدید اسمش عباس بهادریه .

فردای اون روز تو مدرسه دوستم کاست گل باران عباس بهادری رو خریده بود به زورم از دست انتظامات دم در ردش کرده بود من خیلی زوق کردم از همه بیشتر چون واسه من خریده بود. اولین کاستی بود که یه دوست بم هدیه کرد.

بعدا هرجا میرفتم تو کیفم بود به خونشون که میرفتم نقاشی میکشیدیم همش صدای ضیطو بلند میزاشتیم باهاش میخوندیم دیگه همه آهنگاشو حفظ بودیم از همون زمونا بود که قریحه خوانندگیمون گل کرد بعدم که کامپیوتر امد و سی دی و …دیگه کمتر کسی طرف کاست میرفت . کاست گل باران هم لای اون همه کاستی که بعدش واسه هم می خریدیم تو انباری خونشون خاک خور شد…

این آهنگو تنها تر از بیابان هدیه می کنم به همون دوست…

انسان همیشه مغرور سر کش چو موج دریا جانش پر از ستاره اما همیشه تنها
این عالم غریبیست انسان بدون انسان پر هایو هو ولیکن تنها تر از بیابان
دنبال همصدایی همواره جستجوگر این کوه پر ز هیبت از غم تکیده دیگر
نالیده در شبو روز با قصه ی جدایی میسوزد از غم عشق با یاد اشنایی
جانو دلش اگر چه رنجی خموش دارد اما ردایی از عشق انسان بدوش دارد
دنبال همصدایی همواره جستجوگر این کوه پر ز هیبت از غم تکیده دیگر

Free Counter and Web Stats